داستانک.شعر.دانلود

تو نظرات یه یادگاری واسم بزار

داستانک.شعر.دانلود

تو نظرات یه یادگاری واسم بزار

تکست شعر هامون

هامون

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مرد و با چشمای خیس

نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدانگه دارت اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت

ودل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت

(بی سر و سامون رفیق بغض جاده بی همه چیز شد به جز این عشق ساده)

هر چی لب تو دنیاس مجیز تورو میگن تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر

هر چی دست تو حسرت دامن تو تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر

تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس

تو یه تکرار خسته ای که فقط یکبار وحدت اون دردایی هستی که بیشمار

من تو اسم تو تجزیه شدم بانو تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره

شعری که خون تو حسرتت لخته میشه آخرین وارث نسل عشق اخته میشه

منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن

بزار تکثیر نگاه تو بشم بانو اسم حقیرم و رو زبونت لقلقه کن

واسه کسی که خراب عمری زیر آوارت آخرین جمله همینه خدا نگه دارت

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده


اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه
ابری که از همه خاطره هات لبریزه

دلی که میخواد بمونه تنی که باید بره
حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه
واسه توفرقی نداره دل من چه رنگیه

مثل تنهایی میمونه با تو هم سفر شدن
توی شهر عاشقی بی خودی در به در شدن

حال و روزمو ببین تا که نگی تنها رفت
اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه
واسه توفرقی نداره دل من چه رنگیه !!!

امروز ظهر شیطان را دیدم !

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:...

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.


آزمون دامادها

آزمون دامادها

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً...

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»



نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

نشانه های زن و شوهر!

نشانه های زن و شوهر!

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند ...

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما احساسی به هم نداریم!

چهارم آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند،
می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یکی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند،
ما لباسهای کهنه تنمان است.. !

هشتم، ...

ماموران گفتند
خیلی خوب،
بروید،
بروید،..
فقط بروید ... !

هم راز هم باشیم!

هم راز هم باشیم!

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و ...

برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...

چه کسی موثرتر هست، زن یا مرد؟

چه کسی موثرتر هست، زن یا مرد؟


توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...

برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :” گفتگوی خیلی خوبی بود.”
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :” هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
” زنش پاسخ داد :” عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .”

20 عامل عقب ماندگی ایرانیان

20 عامل عقب ماندگی ایرانیان

1-پیشداوری‌
اولین‌ خصوصیتی‌ که‌ در ما وجود دارد، پیشداوری‌های‌ فراوان‌ نسبت‌ به‌ بسیاری‌ از امور است‌. اگر هر کدام‌ از ما به‌ درون‌ خودمان‌ رجوع‌ کنیم‌ پیشداوریهای‌ فراوان‌ می‌بینیم‌. این‌ پیش‌داوری‌ها در کنش‌ و واکنش‌های‌ اجتماعی‌ ما تاؤیرات‌ منفی‌ زیادی‌ دارد. معمولا وقتی‌ گفته‌ می‌شود پیشداوری‌، بیشتر پیشداوری‌ منفی‌ محل‌ نظر است‌ ولی‌آؤار مخرب‌ پیشداوری‌ منحصر به‌ پیشداوری‌ منفی‌ نیست‌. پیشداوری‌های‌ مثبت‌ هم‌ آؤار مخرب‌ خود را دارد. از جمله‌ خوشبینی‌های‌ نابه‌جا که‌ نسبت‌ به‌ برخی‌ افراد و قشرها و لایه‌های‌ اجتماعی‌ داریم‌.

2-جزمیت و جمود
نوعی‌ جزمیت (دگماتیسم)‌ و جمود در ما ریشه‌ کرده‌ است‌. من‌ اصلا تحقیقات‌ روانشناختی‌ و تحقیقات‌ تاریخی‌ در این‌باره‌ ندارم‌ که‌ چرا ملت‌ ایران‌ تا این‌ حد اهل‌ جزم‌ و جمود است‌.
یعنی‌ واقعیت‌ آن‌ برای‌ من‌ محل‌ انکار نیست‌ ....

اگرچه‌ تبیینش‌ برای‌ من‌ امکان‌پذیر نیست‌. آنچه‌ که‌ در ما وجود دارد که‌ از آن‌ به‌ جزم‌ و جمود تعبیر می‌شود این‌ است‌ که‌ باور ما یک‌ ضمیمه‌ای‌ دارد. یعنی‌ ممکن‌ است‌ که‌ ما معتقد باشیم‌ که‌ فلان‌ گزاره‌ درست‌ است‌ این‌ سالم‌ است‌ اما اگر معتقد باشیم‌ که‌ فلان‌ گزاره‌ محال‌ است‌ که‌ درست‌ نباشد. این‌ محال‌ است‌ انسان‌ را تبدیل‌ به‌ انسان‌ دگمی‌ می‌کند. و ما کمتر می‌شود که‌ به‌ چیزی‌ معتقد باشیم‌ و یک‌ محال‌ است‌ منضم‌ به‌ این‌ اعتقادمان‌ نباشد. به‌ تعبیر دیگر وقتی‌ ما یک‌ عقیده‌ داریم‌ که‌ فلان‌ گزاره‌ صحیح‌ است‌ یک‌ عقیده‌ دوم‌ داریم‌ که‌ گریزناپذیر است‌ که‌ فلان‌ گزاره‌ صحیح‌ نباشد.

3-خرافه‌پرستی‌
ویژگی‌ دیگر ما خرافه‌پرستی‌ است‌ هم‌ خرافه‌ در بافت‌ دینی‌ و مذهبی‌ و هم‌ در بافت‌های‌ غیر دینی‌ و مذهبی‌، خرافه‌ در بافت‌ مذهبی‌ یعنی‌ چیزی‌ که‌ در دین‌ نبوده‌ و در آن‌ وارد شده‌ است‌.
اما مهم‌تر این‌ است‌ که‌ به‌ معنای‌ سکولار آن‌ هم‌ خرافه‌پرست‌ هستیم‌. خرافی‌ به‌ معنای‌ باور آوردن‌ به‌ عقایدی‌ که‌ هیچ‌ شاهدی‌ به‌ سود آن‌ وجود ندارد ولی‌ ما همچنان‌ آن‌ عقاید را در کف‌ داریم‌.
این‌ سه‌ مساله‌ را می‌توان‌ سه‌ فرزند استدلال‌ ناگرایی‌ ما دانست‌. هر که‌ اهل‌ استدلال‌ نباشد اهل‌ این‌ سه‌ است‌ بنابراین‌ راه‌حل‌ درمان‌ این‌ سه‌ تقویت‌ روحیه‌ استدلال‌گرایی‌ است‌.
4-بهادادن‌ به‌ داوری‌های‌ دیگران‌ نسبت‌ به‌ خود
ما به‌ ندرت‌ در منی‌ که‌ از خودمان‌ تصور داریم‌ زندگی‌ می‌کنیم‌ و همیشه‌ توجه‌مان‌ به‌ منی‌ است‌ که‌ دیگران‌ از ما تصور دارند و همیشه‌ ترازوی‌ ما در بیرون‌ ماست‌. این‌ بهادادن‌ به‌ داوری‌های‌ دیگران‌ علت‌العلل‌ یک‌سری‌ مشکلات‌ فرهنگی‌ جامعه‌ ماست‌.

5-همرنگی‌ با جماعت‌
نکته‌ پنجم‌ ناشی‌ از نکته‌ چهارم‌ است‌ به‌ این‌ معنا که‌ ما هیچ‌وقت‌ در برابر جمهوری‌ که‌ با آن‌ سروکار داریم‌ نتوانسته‌ایم‌ سخن‌ بگوییم‌ که‌ در مقابله‌ با آن‌ است‌ و همیشه‌ همرنگ‌ شدن‌ با جماعت‌ برای‌ ما مهم‌ است‌.

6-تلقین‌پذیری‌
تلقین‌ یعنی‌ رایی‌ را بیان‌ کردن‌ و آرای‌ مخالف‌ را بیان‌ نکردن‌ و مخاطب‌ را در معرض‌ همین‌ رای‌ قرار دادن‌. هر وقت‌ شما در برابر هر عقیده‌ای‌ نظر مخالفان‌ آن‌ را هم‌ خواستید نشان‌ می‌دهد که‌ تلقین‌پذیر نیستید. تلقین‌پذیری‌ یعنی‌ قبول‌ تک‌آوایی‌.

7-القاپذیری‌
القاپذیری‌ به‌ لحاظ‌ روان‌شناختی‌ با تلقین‌پذیری‌ متفاوت‌ است‌. در القا یک‌ رای‌ آنقدر تکرار می‌شود تا تکرار جای‌ دلیل‌ را بگیرد. اگر من‌ گفتم‌ فلان‌ گزاره‌ صحیح‌ است‌ شما از من‌ انتظار دلیل‌ دارید اما من‌ به‌ جای‌ اینکه‌ دلیل‌ بیاورم‌ 200 بار فلان‌ گزاره‌ را تکرار می‌کنم‌ و کم‌کم‌ ما فکر می‌کنیم‌ که‌ تکرار مدعا جای‌ دلیل‌ را می‌گیرد. یعنی‌ به‌ جای‌ اقامه‌ دلیل‌ خود مدعا تکرار می‌شود و این‌ هنری‌ است‌ که‌ در پرودیاگاندا یا آوازه‌گری‌ وجود دارد.
اینکه‌ رسانه‌ها وقتی‌ در دست‌ قدرت‌ها قرار می‌گیرند آنها خوشحال‌ می‌شوند به‌ دلیل‌ وجود همین‌ روحیه‌ القاپذیری‌ در مردم‌ است‌. والا اگر ملتی‌ القاپذیر نباشد هرچه‌ که‌ رسانه‌ها بگویند چون‌ دائما دلیل‌ می‌خواهند کسی‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ رادیو و تلویزیون‌ اظهار خوشحالی‌ نمی‌کند.

8-تقلید
منظور من‌ از تقلید نه‌ آنست‌ که‌ در فقه‌ گفته‌ می‌شود. مراد تقلید به‌ معنای‌ روانشناختی‌ آن‌ است‌. یعنی‌ اینکه‌ من‌ آگاهانه‌ یا ناآگاهانه‌ تحت‌ الگوی‌ شخصی‌ باشم‌.
یعنی‌ من‌ خودم‌ را مانند تو می‌کنم‌ و به‌ تو تشبه‌ می‌جویم‌ و تقلید، یعنی‌ من‌ تو را الگو گرفته‌ام‌. آن‌چه‌ که‌ در عرفان‌ گفته‌ می‌شود که‌ تشبه‌ به‌ خدا بجویید اگر این‌ کار را با انسان‌ها انجام‌ دادیم‌ تعبیر به‌ تقلید می‌شود و این‌ تقلید هم‌ در ادیان‌ و مذاهب‌ و عرفان‌ مورد توبیخ‌ است‌.

9-تعبد
تعبد یعنی‌ سخنی‌ را پذیرفتن‌ صرفا به‌ این‌ دلیل‌ که‌ فلان‌ شخا آن‌ را گفته‌ است‌. یعنی‌ اینکه‌ اگر صورت‌ استدلالی‌ من‌ ذهن‌ من‌ را آزار ندهد که‌ فلان‌ گزاره‌ صحیح‌ است‌ چون‌ فلان‌ شخا گفته‌ است‌ فلان‌ گزاره‌ صحیح‌ است‌ من‌ اهل‌ تعبدم‌. آیه‌ای‌ در قرآن‌ است‌ که‌ معمولا کمتر نقل‌ می‌شود اتخذو احبارهم‌ و رهبانهم‌ من‌ دون‌ا... که‌ در باب‌ روحانیت‌ نصاری‌ و یهود است‌ که‌ فراوان‌ می‌گوید که‌ یهودیان‌ و نصاری‌ روحانیون‌ خود را می‌پرستیدند چه‌ من‌ دون‌ا... را به‌ جای‌ خدا بگیرم‌ یا علاوه‌ بر خدا. صحابی‌ از امام‌ باقر می‌پرسد که‌ آیا واقعا می‌پرستیدند حضرت‌ در جواب‌ می‌گوید هرگز این‌گونه‌ نیست‌ روحانیون‌ مسیحی‌ به‌ مردم‌ نمی‌گفتند که‌ ما را بپرستید و اگر هم‌ می‌گفتند کسی‌ نمی‌پرستید. اما اینکه‌ قرآن‌ به‌ آنها این‌ نسبت‌ را می‌دهد به‌ این‌ دلیل‌ است‌ که‌ رفتاری‌ که‌ با خدا باید می‌داشتند با روحانیون‌ خود داشتند. مجموعه‌ عوامل‌ دسته‌ دوم‌ ناشی‌ از یک‌ عمل‌ واحد است‌ و آن‌ اینکه‌ ما زندگی‌ اصیل‌ نداریم‌. زندگی‌ اصیل‌ به‌ تعبیر روانشناسان‌ انسان‌گرا و به‌ تعبیر عرفا یعنی‌ زندگی‌ براساس‌ فهم‌ و تشخیا خود. زندگی‌ اصیل‌ را فقط‌ کسانی‌ انجام‌ می‌دهند که‌ دو سرمایه‌ دارندأ عقل‌ در مسائل‌ نظری‌ و وجدان‌ در مسائل‌ عملی‌.

10-شخصیت‌پرستی‌
کمتر مردمی‌ به‌ اندازه‌ ما شخصیت‌پرستند و شخصیت‌پرستی‌ جز این‌ نیست‌ که‌ شخصیتی‌ خود را بر خود عرضه‌ می‌ کند و خوبی‌هایی‌ که‌ در زندگی‌ اطراف‌ خودمان‌ نمی‌بینیم‌ از سر توهم‌ به‌ او نسبت‌ می‌دهیم‌ و او را به‌ دست‌ خودمان‌ بزرگ‌ می‌کنیم‌.

11-تعصب‌
تعصب‌ هم‌ افق‌ با شخصیت‌پرستی‌ است‌. تعصب‌ به‌ معنای‌ چسبیدن‌ به‌ آنچه‌ که‌ داریم‌ و نگاه‌ نکردن‌ به‌ چیزهای‌ فراوانی‌ که‌ نداریم‌. اگر من‌ شیفته‌ آن‌چه‌ که‌ دارم‌ شدم‌ و فکر کردم‌ و جای‌ نداشته‌ها را هم‌ برایم‌ می‌گیرد من‌ نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ پیدا کرده‌ام‌ و اینجاست‌ که‌ من‌ نسبت‌ به‌ کسانی‌ که‌ به‌ آن‌ وفاداری‌ ندارند دو دیدگاه‌ پیدا می‌کنم‌. گروهی‌ خودی‌ می‌شوند و گروهی‌ غیرخودی‌. قرآن‌ خودی‌ و غیرخودی‌ را رد کرده‌ است‌ چرا که‌ درباره‌ حب‌ و بغض‌ می‌گوید وقتی‌ با گروهی‌ دشمنید دشمنی‌ باعث‌ نشود درباره‌ آنها عدالت‌ و انصاف‌ را فراموش‌ کنید. درباره‌ دوستی‌ هم‌ می‌گوید همیت‌ جاهلیت‌ شما را نگیرد. همیت‌ جاهلیت‌ یعنی‌ اینکه‌ چون‌ فلانی‌ از قبیله‌ من‌ است‌. طرف‌ او را چه‌ ظالم‌ باشد یا عادل‌ می‌گیرم‌. به‌ عبارت‌ دیگر ویژگی‌های‌ خود او مهم‌ نیست‌ بلکه‌ ویژگی‌های‌ تعلقی‌ او مهم‌ است‌.

12-اعتقاد به‌ برگزیدگی‌
هر کدام‌ از ما اگر به‌ خودمان‌ رجوع‌ کنیم‌ می‌بینیم‌ به‌ نوعی‌ فکر می‌کنیم‌ و به‌ نوعی‌ مورد لطف‌ خدا هستیم‌. یعنی‌ درست‌ است‌ که‌ ممکن‌ است‌ وضع‌ ما به‌ مو بند باشد اما پاره‌ نمی‌شود و اکثر اهمالها و بی‌توجی‌ها ناشی‌ از همین‌ نکته‌ است‌. لاپینیس‌ اصطلاحی‌ داشت‌ که‌ برای‌ موارد دیگری‌ به‌ کار می‌برد. این‌ اصطلاح‌ هماهنگی‌ پیش‌ بنیاد بود به‌ معنی‌ اینکه‌ گویا همه‌ امور از پیش‌ حاصل‌ آمده‌ است‌ اما گویا ما این‌ هماهنگی‌ پیش‌بنیاد را راجع‌ به‌ خودمان‌ قائلیم‌.

13-تجربه‌ نیندوختن‌ از گذشته‌
پس‌ از اقدامات‌ انسان‌دوستانه‌ افرادی‌ چون‌ ماندلا واسلاوهاول‌ و اقدامات‌ انسان‌دوستان‌ که‌ در باب‌ فرهنگی‌ کردن‌ سیاسی‌ است‌ تلاش‌ کردند زیاد شنیده‌ایم‌ که‌ ببخش‌ و فراموش‌ کن‌ یا ببخش‌ و فراموش‌ نکن‌. اما داستان‌ بر سر این‌ است‌ که‌ اگر شما ببخشانید و فراموش‌ کنید باز هم‌ از همانجا ضربه‌ می‌خورید. انسان‌های‌ سالم‌ کسانی‌ هستند که‌ در درونشان‌ می‌توانند بزرگترین‌ دشمنان‌ خود را از لحاظ‌ عاطفی‌ ببخشایند، چرا که‌ از لحاظ‌ عاطفی‌ باید بخشود اما از لحاظ‌ ذهنی‌ نباید فراموش‌ کرد. اما متاسفانه‌ ما عکس‌ این‌ عمل‌ می‌کنیم‌،از لحاظ‌ عاطفی‌ نمی‌بخشیم‌ و کینه‌جویی‌ در ما زنده‌ است‌ اما به‌ لحاظ‌ ذهنی‌ فراموش‌ می‌کنیم‌ چرا که‌ حافظه‌ تاریخی‌ ملت‌ ما بسیار کند و تار است‌.

14-جدی‌ نگرفتن‌ زندگی‌
سقراط‌ از ما می‌خواست‌ که‌ در عین‌ شوخ‌طبعی‌ زندگی‌ را جدی‌ بگیریم‌ کسانی‌ زندگی‌ را جدی‌ می‌گیرند که‌ دو نکته‌ را باور کنند.
1-باور به‌ مستثنی‌ بودن‌ از قوانین‌ حاکم‌ بر جهان‌.
دلیل‌ هر جدی‌ نگرفتن‌ مستثنی‌ ندانستن‌ خود از قوانین‌ هستی‌ است‌.
2-نسبت‌سنجی‌ در امور
روانشناسان‌ اصطلاحی‌ دارند با این‌ مضمون‌ که‌ انسان‌ باید بتواند وزن‌ امور را نسبت‌ به‌ هم‌ بسنجد. انسان‌هایی‌ که‌ زندگی‌ را جدی‌ نمی‌گیرند چیزهای‌ مهمتر را برای‌ چیزهای‌ مهم‌ رها می‌کنند. فراوانند انسان‌هایی‌ که‌ در طول‌ زندگی‌ خطای‌ تاکتیکی‌ نمی‌کنند اما خطای‌ استراتژیک‌ عظیم‌ دارند یعنی‌ کل‌ زندگی‌ را می‌بازند اما در ریزه‌کاری‌ها وسواس‌ دارند.

15-دیدگاه‌ مبتذل‌ نسبت‌ به‌ کار
دیدگاه‌ کمتر مردمی‌ نسبت‌ به‌ کار تا حد دیدگاه‌ ما نسبت‌ به‌ کار مبتذل‌ است‌. ما کار را فقط‌ برای‌ درآمد می‌خواهیم‌ و بنابراین‌ اگر درآمد را بتوانیم‌ از راه‌ بیکاری‌ هم‌ به‌ دست‌ آوریم‌ از کار استقبال‌ نمی‌کنیم‌. در واقع‌ ما کار را اجتناب‌ناپذیر می‌دانیم‌ در حالی‌ که‌ باید دیدگاه‌ مولوی‌ را درباره‌ کار داشته‌ باشیم‌ که‌ معتقد بود کار جوهر انسان‌ است‌.

16-قائل‌ نبودن‌ به‌ ریاضت‌
ریاضت‌ در این‌ جا نه‌ به‌ معنای‌ آنچه‌ که‌ مرتاضان‌ انجام‌ می‌دهند ریاضت‌ به‌ معنای‌ اینکه‌ در زندگی‌ همه‌ چیز را نمی‌توان‌ باید دانست‌ بنابراین‌ باید چیزهایی‌ را فدا کرد تا چیزهای‌ باارزش‌تری‌ را به‌ دست‌آورد. قدمای‌ ما می‌گفتند دنیا دار تزاحم‌ است‌ یعنی‌ همه‌ محاسن‌ در یک‌جا قابل‌ جمع‌ نیست‌ به‌ تعبیر نیما یوشیج‌ تا چیزها ندهی‌ چیزکی‌ به‌ تو نخواهند داد. در زبان‌های‌ اروپایی‌ قداست‌ از ماده‌ فداکاری‌ است‌. عارفان‌ مسیحی‌ می‌گفتند اینکه‌ فداکاری‌ و قداست‌ از یک‌ ماده‌اند به‌ این‌ دلیل‌ است‌ که‌ قداست‌ به‌ دست‌ نمی‌آید مگر به‌ قیمت‌ از دست‌ دادن‌ چیزهای‌ فراوان‌. ولی‌ ما می‌خواهیم‌ همه‌ چیز را داشته‌ باشیم‌ و وقتی‌ دیدگاهمان‌ نسبت‌ به‌ کار آنگونه‌ است‌. نسبت‌ به‌ مصرف‌ هم‌ دیدگاهمان‌ این‌گونه‌ می‌شود و باعث‌ می‌شود دچار مصرف‌زدگی‌ شویم‌. وقتی‌ ما بحث‌ مصرف‌زدگی‌ را مطرح‌ می‌کنیم‌ مطرح‌ می‌کنند که‌ شما از اوضاع‌ جامعه‌ و فقر خبر ندارید. باید گفت‌ مصرف‌زدگی‌ یک‌ دیدگاه‌ است‌ نه‌ یک‌ امکان‌. یعنی‌ فرد فقیر هم‌ در سردل‌ خود می‌گوید کاش‌ بیشتر داشتم‌ و بیشتر مصرف‌ می‌کردم‌. کدام‌ یک‌ از ما برای‌ آرمان‌های‌ خود حاضر است‌ به‌ قدر ضرورت‌ اکتفا کند. این‌ مصرف‌زدگی‌ ما را به‌ دنائت‌ می‌کشد اگر ما بودیم‌ و فقط‌ ضروریات‌ زندگی‌ مجبور به‌ کرنش‌ کردن‌ نبودیم‌.

17-از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تمیز بین‌ خوشایند و مصلحت‌
مردمی‌ که‌ منافع‌ کوتاه‌مدت‌ را ببینند و قدرت‌ دیدن‌ منافع‌ درازمدت‌ را نداشته‌ باشند در معرض‌ فریب‌خوردگی‌ هستند. دلیل‌ موفقیت‌ سیاست‌های‌ پوپولیستی‌ در کشور که‌ در یک‌ سال‌ اخیر هم‌ رواج‌ پیدا کرده‌ ندیدن‌ منافع‌ درازمدت‌ است‌. وقتی‌ منافع‌ بلندمدت‌ دیده‌ نشود منافع‌ کوتاه‌مدت‌ تامین‌ می‌شود به‌ قیمت‌ نکبت‌ و ادبار درازمدت‌.

18-زیاده‌گویی‌
ما درست‌ برخلاف‌ آنچه‌ که‌ در ادیان‌ و مذاهب‌ گفته‌ می‌شود زیاده‌گو هستیم‌ و پرحرف‌ می‌زنیم‌. نقل‌ است‌ که‌ عرفا هم‌ در سکوت‌ تبادل‌ روحی‌ داشتند اما ما ملت‌ پرسخنی‌ هستیم‌ و آسان‌ترین‌ کار برای‌ ما حرف‌زدن‌ است‌.

19-زبان‌ پریشی‌
بدتر از پرسخنی‌ ما زبان‌پریشی‌ ما است. زبان‌پریشی‌ به‌ این‌ معنا است‌ که‌ انسان‌ حرف‌ خود را خودش‌ هم‌ متوجه‌ نمی‌شود یعنی‌ اگر تحلیل‌ روانشناختی‌ در سخنان‌ ما انجام‌ شود اصلا برخی‌ جملات‌ معنا ندارد. سخنان‌ همه‌ مانند شهرک‌های‌ سینمایی‌ است‌ که‌ در زمان‌ فیلم‌ پر از دژ و قلعه‌ است‌ اما وقتی‌ فشار می‌دهیم‌ فرو می‌ریزد. به‌ تعبیر دیگر حرف‌های‌ ما پشتوانه‌ ندارد و همه‌ ما از صدر تا ذیل‌ یاوه‌ می‌گوییم‌. و به‌ همین‌ دلیل‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ ذهنی‌ تا این‌ حد پریشانیم‌. کسانی‌ که‌ سرگردانی‌ ذهنی‌ دارند اول‌ باید زبان‌ خود را پالایش‌ کنند. یعنی‌ باید حرف‌ را فهمیده‌ بزنند و از طرف‌ مقابل‌ هم‌ حرف‌ فهمیده‌ بخواهند. نوام‌ چامسکی‌ برای‌ اینکه‌ ؤابت‌ کند که‌ هر جمله‌ای‌ که‌ قواعد نحوی‌ و صرفی‌ آن‌ رعایت‌ شده‌ صرفا بامعنا نیست‌ جملاتی‌ می‌گفت‌ بطور مثال‌ می‌گفت‌: وقتی‌ می‌گویند »پسر برادر مثلث‌ ما عاشق‌ بیضی‌ شما شده‌ است‌«. قواعد صرفی‌ و نحوی‌ آن‌ رعایت‌ شده‌ اما بامعنا نیست‌.

20-ظاهرنگری‌
ظاهرنگری‌ به‌ دلیل‌ غلبه‌ روحیه‌ فقهی‌ در دین‌ بر کل‌ کارهایمان‌ سایه‌ افکنده‌ است‌. یعنی‌ به‌ جای‌ آنکه‌ ما به‌ ارزش‌ و انگیزه‌ کار توجه‌ کنیم‌ فریفته‌ ظاهر می‌شویم‌. این‌ ظاهربینی‌ها ما را برای‌ ظاهرفریبی‌ آماده‌ می‌کند. در هر جا که‌ اخلاق‌، عرفان‌ و روانشناسی‌ فدای‌ فقه‌ و ظواهر شود این‌ روحیه‌ غلبه‌ پیدا می‌کند.

در پایان‌ پیشنهادی‌ دارم‌ که‌ دارای‌ دو نکته‌ است‌:
اول‌ اینکه‌ در باب‌ هر کدام‌ از موارد مطرح‌شده‌ فکر کنیم‌ که‌ درست‌ است‌ یا نه‌. اگر درست‌ است‌ اول‌ کاری‌ که‌ باید کرد این‌ است‌ که‌ در شخصا خودمان‌ بررسی‌ کنیم‌.
یعنی‌ اینکه‌ این‌ نکته‌ها را ذره‌بین‌ نکنیم‌ و روی‌ دیگران‌ بگیریم‌ بلکه‌ اول‌ ذره‌بین‌ را روی‌ خودمان‌ بگیریم‌.
نکته‌ دوم‌: اینکه‌ اگر مطالب‌ گفته‌ شده‌ درست‌ است‌ روشنفکران‌ و مصلحان‌ اجتماعی‌ به‌ جای‌ اینکه‌ همیشه‌ مجیز مردم‌ را بگویند و فکر کنند تمام‌ مشکلات‌ متوجه‌ رژیم‌ سیاسی‌ است‌. باید از مجیزگویی‌ مردم‌ دست‌ بردارند و به‌ مردم‌ بگوییم‌ چون‌ شما اینگونه‌اید حاکمان‌ هم‌ آنگونه‌اند.